
دخترک آمد و دستی به حجابش زد و رفتطرح لبخند به اندوه نقابش زد و رفت مانده بود از همه پنهان بکند یا نکندچشم بی حوصله ای را که به خوابش زد و رفت در همین فاجعه یک شهر، پراز کوه بلندتیر بر تیزترین بال عقابش زد و رفت تو همان دختر تاریخ و غزل هستی و منشاعری خسته که آتش به کتابش زد و رفت کمکی کن که برقصد که بخندد همه جاآنکه را درد تو آتش به سرابش زد و رفت پلک بگشا که هنوزم ته این شهر شلوغخرقه ای هست که ...
ادامه مطلب