بی تو با این شبِ بی رحمِ زمستان چه کنم؟
دردِ هر فاصله را تا خط پایان چه کنم؟
با نگاهی که به دنبالِ خطوطِ تنِ تو
غوطه ور مانده در انبوهِ خیابان چه کنم؟
سرِ تجریش، همانجا و همان خاطره ها
بی تو من هستم و افکارِ پریشان چه کنم؟
فکر عریانِ تو بیمارترم کرده و من
با ولیعصرِ پراز شرشرِ باران چه کنم؟
من دل افسرده ی زندانِ همین خاطره هام
بی تو با این غمِ هر روزه ی زندان چه کنم؟
دست من پر شده از خاطره ی لمس تنت
با قنوتی که تو را می کند اذعان چه کنم؟
من که دور از تو پر از وحشتِ ویران شدنم
خب بگو هر شب یلدا، تَهِ تهران چه کنم؟
امیرپویارشیدی 1/آبانماه/1393
برچسب:
نویسنده: مبین حبیبی