ای از همه جا خسته و از حادثه بیزار
دل در شبِ بی حاصلِ این فاجعه مسپار
استاده بمان دخترِ کوبانی و فریاد
شاید که خدا بشنودت از پس دیوار
با خونِ خودت سرخ کن آن غنچه ی لب را
تا دست به زلفت نزند دشمنِ بدکار
فریاد بزن تا که جهانی بگشاید
چشمی که فروبسته براین ظلم پدیدار
الحق که پراز شوقِ رهایی شده چشمِ
هرشب زده از برقِ کلاشینکفت انگار
زیباترازاندوهِ غزل هستی و تا صبح
این آتشِ زیباشده را زنده نگه دار
ای هر نفست شهوتِ آزادی و خورشید
از صبح بگو تا که بمیرد شبِ بیمار
امیرپویا رشیدی 22 مهر 1393
برچسب:
نویسنده: مبین حبیبی