خرید بک لینک

ای یادگارِ چراغی که روشن است
افسانه ای که نمادش تهمتن است

شب را به شوقِ سحر درد می کشی
خورشید، سخت گرفتارِ دشمن است

جرمی که باز به گردن گرفته ای
بیزار بودن از جنگ و جوشن است

حالا بگو که چه باید کند خدا
با مومنی که گناهش مبرهن است

در بی ترانه ترین فصلِ خستگی
فصلی که عاشقِ در خود شکستن است

ای وایِ من که تو را چشمهای خیس
اندوه دارِ هما، پاره ی تن است

ما هم کنارِ تو بی تاب و خسته ایم
از این غمی که در آواز میهن است

امیرپویا رشیدی 13 مرداد 1397

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:15

صفحه بندی