دخترک آمد و دستی به حجابش زد و رفت
طرح لبخند به اندوه نقابش زد و رفت
مانده بود از همه پنهان بکند یا نکند
چشم بی حوصله ای را که به خوابش زد و رفت
در همین فاجعه یک شهر، پراز کوه بلند
تیر بر تیزترین بال عقابش زد و رفت
تو همان دختر تاریخ و غزل هستی و من
شاعری خسته که آتش به کتابش زد و رفت
کمکی کن که برقصد که بخندد همه جا
آنکه را درد تو آتش به سرابش زد و رفت
پلک بگشا که هنوزم ته این شهر شلوغ
خرقه ای هست که عاشق به شرابش زد و رفت
حافظی هست که در حادثه ی گل شدنت
چوب حراج به انبوه ثوابش زد و رفت
امیرپویا رشیدی مرداد نودوشش
برچسب: حجاب,
نویسنده: مبین حبیبی