خرید بک لینک

دخترک آمد و دستی به حجابش زد و رفت
طرح لبخند به اندوه نقابش زد و رفت


مانده بود از همه پنهان بکند یا نکند
چشم بی حوصله ای را که به خوابش زد و رفت


در همین فاجعه یک شهر، پراز کوه بلند
تیر بر تیزترین بال عقابش زد و رفت


تو همان دختر تاریخ و غزل هستی و من
شاعری خسته که آتش به کتابش زد و رفت


کمکی کن که برقصد که بخندد همه جا
آنکه را درد تو آتش به سرابش زد و رفت


پلک بگشا که هنوزم ته این شهر شلوغ
خرقه ای هست که عاشق به شرابش زد و رفت


حافظی هست که در حادثه ی گل شدنت
چوب حراج به انبوه ثوابش زد و رفت

امیرپویا رشیدی مرداد نودوشش


برچسبها: حجاب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:17 توسط امیرپویا رشیدی |

برچسب: حجاب, نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:52

صفحه بندی