کاش که از عطرِ تنت میگذشت
عاقبت از آمدنت می گذشت
در شبِ رویاییِ بوس و بغل
بی تَب و تاب از دهنت می گذشت
کاش که شهزاده ی احساسِ من
از هیجان در بدنت می گذشت
کنج جهنم یله می داد و از
وعده ی هر بت شکنت می گذشت
کاش نمی شد که نگاهم کنی
تا دلم از پیرهنت می گذشت
یا که زمستان یخِ این چشمها
بی خبر از کاپشنت می گذشت
کاش که این رهگذر آسوده تر
از شب پر راهزنت می گذشت
امیرپویارشیدی آبانماه 1393
برچسب:
نویسنده: مبین حبیبی