هرچه من از آتشِ ایرانی ام
مرد غزل باره ی طوفانی ام
طرح لبت روی لبانم نشست
من پر احساس و توهم مست مست
دست گرفتم که بگیریم دست
دست گرفتی وشب ازهم گسست
عاقبت ازجان وتنم رخت بست
در تب این عشق مسلمانی ام
کاش بفهمی که چه بر من گذشت
بعدتو در زخم تو مردن گذشت
تیرِ غم از قلب تهمتن گذشت
فرصت لبخند به شیون گذشت
شهوتِ این پیرهن از تن گذشت
باز رها در شب عریانی ام
این من و آن کوچه و غمباد ها
بویِ نفس های تو در بادها
مانده و خط می خورد از یادها
لمسِ تو در سایه ی شمشادها
کاش دراین هجمه ی بیدادها
باز تو یک جرعه بنوشانی ام
یادِتو در کنج اتاقم نشست
بغض قسم خورده ی من راشکست
ازهمه ی قول و قراری که بست
خاطره ای مانده ولی دوردست
باهمه اوضاع عجیبی که هست
عاشقِ این حال پریشانی ام
من چه کنم خاطرِ ناکام را
آهوی پابسته ی این دام را
وسوسه ی آن تن و اندام را
قرمزِ لبهایِ تو مه فام را
شاعر دلخسته ی بی نام را
حوصله کن تا که مرنجانی ام
فکرِپریشان شده یک دست کن
باز بگو شعر و مرا مست کن
مست ازآن جرعه که ماندست کن
مست تر از آنچه توان هست کن
حلقه ی احساس مرا دست کن
نخ بده تا باز برقصانی ام
امیرپویارشیدی ۲۱'آبان'۹۳
https://telegram.me/aprashidi