حرف بزن با من اگر می شود
چشمِ من از بغضِ تو تر می شود
بی تو درین شهر پر از دود و دم
شاعرِ گمنام، پکر می شود
هر شبِ این فاصله چشمانِ من
دوخته بر قامتِ در می شود
کودکِ بیچاره ی احساس هم
شعرِ پر از فاصله بر می شود
شعر بگو زمزمه اش می کنم
تا تنِ این لوت خزر می شود
حرف بزن شعرِ مرا تازه کن
شهر، ازین شعر خبر می شود
در دلِ این حادثه پویای تو
باز همان مردِ سفر می شود
هر شبِ این زندگی از عاشقی
حرف بزن با من اگر می شود
امیرپویارشیدی 13 آذر 1393
برچسب:
نویسنده: مبین حبیبی