کاشکی یادکنی مردِ غزل نوشت را
تا که آتش بزنی این مَنِ خاموشت را
من هنوزم تبِ لبهایِ تو را می خواهم
غنچه کن محض خدا آن لبِ فرنوشت را
خسته ام ازهمه ی شهر خدا می داند
بغلم کن که دلم لک زده آغوشت را
از مزاحم شدنِ پارچه ها می ترسم
کاشکی بازکنی دکمه ی تن پوشت را
از عذابِ غزلم چشمِ خدا می خواند
خاطراتِ من و پیراهنِ منقوشت را
بغلم کن که بفهمم که تو هم حس کردی
دردِ این عاشقِ هرلحظه کفن پوشت را
من که سوزنده ترین آتشِ شهرم امروز
بِدِه آن خیس ترین حسِ فراموشت را
امیرپویارشیدی 10 فروردین 1394