کاشکی می شدکه هرچه زودتر بی اضطراب
بگذرم از خاطراتِ کندوانت لعنتی
من هنوزم می پرم ازخواب هنگامِ سحر
باهمان دلشوره هایِ ناگهانت لعنتی
کاشکی خط می زدی بی هیچ اماواگر
اسمِ من را از میانِ عاشقانت لعنتی
آنقَدَر این سرخِ لبهایِ توآدم کشته است
قتل عامی کرده کنجِ آن دهانت لعنتی
مانده در واگویه هایِ شاعرانِ شهرِما
جلوه ها ازبوسه هایِ رایگانت لعنتی
می کشاند تالبِ افسردگی من را هنوز
زخم تاامروز مانده از زبانت لعنتی
امیرپویارشیدی 1394/8/10
برچسب:
نویسنده: مبین حبیبی