بارانِ خشمِ خلایق مریضم نمودوباز
فکری به حال تبم، سرپناهم نمی کنی
یامَن یُجیبُ ببین، که من از دست رفته ام
انگاربی خبری، روبه راهم نمی کنی
من یوسفم به سکوتت قسم می خورم ولی
یک گوشه چشمِ عنایت به چاهم نمی کنی
شایدعذابِ گناه یا جزایِ عاشقی است
امروز، گوش، به سوزنده آهم نمی کنی
یامَن یُفَعِلَ مایَشاءُ، خب بگوچرا
فکری به شوقِ شدن در گناهم نمی کنی؟
آخرچگونه عذاب می دهی مرا بگو
وقتی که می شود و سربه راهم نمی کنی؟
امیرپویارشیدی 24/2/1394
برچسب: شوق گناه,
نویسنده: مبین حبیبی